سلام!

کنار من در آیینه جای خالی ات خالیست ثانیه را به شماره می گیرم گم می کنم ساعتم را قدم ها را می شمارم گم می کنم راه خانه ام را ناگهان باران حرف تازه ای دارد خبری از تو می بارد و من خیس می شوم خنده ام می گیرد به نابودشدنِ زود زندگی و جاودانگی ابدیِ عشق که این چنین جهان را به کرنش در برابر واژه های شاعری عاشق اجبار می کند!
پیاده می آیم پیاده آمده ام با کفش هایی که خاکی اند و تمام راه را همپای من بودند و می دانند که من نا امید هم باشم تو را دوست دارم حتی اگر ازتو بی خبر باشم ُ در بیراهه ها در لانه ی گرگ ها از فرط خستگی به خواب رفته باشم کفش هایم می دانند که من غریبم با سنگفرش های بی شیب و صاف من به قله من به با تو بودن در اوج در لحظه ی بران طلوع دل بستم که هنوز و همیشه دوستت می دارم تو را ، بی ترس ُ واهمه پر می گشایم آسمانی بودن را از تو یاد گرفته ام کفش هایم را با خودم می آورم تا ببینی که جاده های زمین هنوز برای شاعر عاشق خاکی است!
من نمی خواستم تکرار کهنه ای باشم به عمق چشمانت نگاه کن شاعری آنجا مشغول نقاشی است.شاعر که عاشق شود نقاشی هم می کند چشمانت را ببین چه زیبا به طرح عشق شده اند در آیینه ها به عمق چشمانت نگاه من آنجا نشسته ام در طرحی از عشق تو را نقاشی می کنم گریه نکن که این شاعر عاشق غرق می شود می میرد گریه نکن اگر شاعر عاشق نمی رسد یا اگر می رسد پیر ُ خسته است سرنوشت این چنین نبود من نمی خواستم تکرار کهنه ا ی باشم!
نفس های گل یاس سرشار محبت می شودُ رحمت وقتی که می بیند قلب من بی پروا به عشق تو ایمان دارد در کویری که کفر است سخن گفتن با گل سرخ به هنگام کر بودن خدا به تنهایی می غلتم دور می شوم از گوش ها و چشم ها و خدا دور می شود از من شمع های شعرم بی شعله ای ذوب می شوند از حس معنای تو، تشنه هستم تا که از لب های تو پیکی بنوشم از عشق ، تا بگویی چند حرف ساده همچون سلام !